حــ ـرف مرا تنها از خــ ـودم بشنو...و بگذار تمام كــ ـلاغ ها، از حسودي بميرند.

می کوبند سرت را به صخره، آن گونه که هم سرت و هم صخره یکجا متلاشی می شوند

دیگر چه می خواهند از سر ِ متلاشی شده!!.. این طوفانهای هرزه ی بی واهمه

چگونه می توان متولد شد!..

وقتی زمان آبستن ِ مرگ است و زمین خونِ بی گناهان را سر می کشد

می کوبند سرت را به صخره بی آنکه بدانی جرم ِ صخره چیست!!..

سلاخی می کنند سرت را

و استخوانهایت خرد می شود زیر چکمه های استدلالشان

اگر...........

بپرسی چرا ؟؟؟؟  


+ هِ ه ه !!... دروغ می گویند و امر به راستی می کنند، نا پاک اند و امر به پاکی می کنند

زبان ها همه کوتاه... چه جای پرسش؟... چه جای اعتراض؟...

اینجا امر همان است و بس... جبر، جبر ِ مطلق است.

.
.
.
.
.
.
واژه های ایستاده در صفِ ســ ـکوت به حنجره ام فشار می آورند، خفه می شوم اگر  کمک نکند فریــــ ـاد !!


+ تاريخ سه شنبه سوم اسفند 1389 نويسنده نـدا |
کدام معجزه ما را نجات خواهد داد ؟...

که با تو بودن دردِ گنگی است که به بن بستِ سرم میکوبد

وجودِ موجودی در قامتِ فرشته ای بد صورت و ناموزون ذهنم را به چرک گرفته است.

از این کسالتِ مزمن خسته ام از این نفرت از تو ...

تو که می دانستی برایم با مترسک سر خرمن فرقی نداری! چرا باید دلگیر باشی؟!


+ اندوهِ من از وجودِ تو، جاده ای ست به طولِ تمام فرداها که تولد را به مرگ می رساند.

+ مستی و راستی!!.. هِ ه ه... احـــ ـمق! چشمای مستم همیشه بهت دروغ میگن.

+ تـــــ ـولدم مبارک!!.. امروز تولدِ من می باشد  گویا هزار ساله شده ام و هــــ ـیچ آرزویی ندارم.

به چه می اندیشم!!..  به همه خستگی ام از دنیا و نحسیِ وجودِ تو .


آنقدر دلتنگ ام که حتی، ابليس بر وسعت ِاین دلتنگی سجده میکند.



+ تاريخ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 نويسنده نـدا |
چه سیاحتی می کند شهوتِ نگاهت در خطوطِ اندامم

و نت های آهنگِ برهنگی را بر پوستم می نویسد

دستِ هوسبازَت و رقص ِنوازش ِ انگشتت و صدای مبهمی از سیم های بریده ی آه به آه ه ه ه

و حس ِ وحشتِ من آغشته به اشتیاقِ تو،
تویی که برای طعم قرمز رژ اَم شرع را زیر پا گذاشتی 

شـــــ ـرمنده عزیزم...

من اجازه نمی دهم عشقِ من در وجودت نطفه بندد، نامی برایش انتخاب نکن

هی تو!... بوسه هايم را عشوه هایم را زمزمه هايم را وقتی که سر بر شانه ات می گذارم

باور نکن... تا روزی است که پیدا کنم معشوقِ حقیقی ام را .

آه... نفرتِ تو در ذهن ِ من رشد می کند همچون یک جنین در رحم یک راهبه

یک قدیس مقدس است یا یک حرامزاده  نمی دانم!!...

وسوسه ی خیانت
10
9
8
.
.
.
و شمارش معکوس تا مرز جنون ...


پ ن1: لاشه ی عاشقی ام سگ خور نامردی تو،  آنقدر خون به دلم هست که هارت بکند.

پ ن2: جای بوسه های "تو" روی لبِ من خالی نیست.

هـــــــــ ـا ا ا ا.. بوی تعفنِ خیانت از دهانم می آید...من و "او" خیل ِ خیانت و ســـــــ ـکوت.


به احترام ِ سکوت یک دقیقه بمیریم


+ تاريخ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 نويسنده نـدا |

زیستن در وحشت احمقانه ترین انتحار نیست؟ آیا!! خسته ام از این وحشتِ مرموز

لحظه های مرگ مرا می خواهند...من مرده ام... زمان، زمانه یِ تشییع است.

مُرده شور ناز ِ مرا می کِشد و من آرام و بی نِگار

صدای خنده ی بیل گورکن را می شنوم گویا بوی تعفنم برایش شب و روز نگذاشته است!..

خاکِ سردِ گور ِ عمر ِ من آزارم می دهد فــــــــ ـریاد بی فایده است و من سوگوار ِ آزادیِ خویش و سوگوار ِ جهانی غلط ام همین.

چراغ ِ گورکن تنها چراغ ِ روشنِ شبهای قبر ِ تاریکم است.

و فرشتگان چون لاشه خواران حریصی اند،  بوی خون آنها را مست کرده و بر لاشه ات می رقصند ..

و کرم های گرسنه ی شب گرد، کرم هایی با دندان های کرم خورده ی لوند گورها را یکی یکی می سورند

آیا مرگ پایانِ درد است ؟ گم شدن درقعرِ برزخ را درک می کنی ؟ آیا!!

من اینجا برزخ را دوره می کنم با گرمی آغوشی که جهنم به پا می کند


پ ن1: اینجا جهنم است و در امتداد جهنم رودی از جنس ِ حوا جاریست..

پ ن2: هی خدا!.. به جهنم که سهمِ من از تو،جهنم ِ توست  حتی وقتی که فرشته هایت از ترسِ جهنم در بهشتَت می سوزند.




+ تاريخ سه شنبه پنجم بهمن 1389 نويسنده نـدا |

آنقدر لیز خورده ام از حصار ِ دستها، و افتاده ام  آنقدر لاس زده ام با جلبکهای تهِ این حوض که مثل ِ قورباغه های هزار ساله شده ام...

نه! نه! من اون چیزی که می خواستم نشُدم ای کاش در چنبره ی صد اِژدها در شبی تاریک گرفتار می‏ماندم ولی ننگِ سکوت را نمی‏پذیرفتم!..

تک و تنها می نشینم با کلاغ ها گپ می زنم گوش می کنم به صدای سمفونی قورباغه هایی که با هیجان نقش خروس بی محل را بازی می کنند

اینجا درختانِ فاحشه ی باغ کلاغ می زایند و بوته ها آبستنِ  قورباغه ها و  و مترسک توی آستینش  موش پرورش می دهد

اینجا جغد بر جای هما ی سعادت و شغال بر حریم شیر جسارت کرده است

آری این است زندگی... سمفونیِ قورباغه، زوزه ی گرگ و نگاهِ زاغ و مشامِ شغال.

چه انتظار ِ ابلهانه ایست تمنای زندگی کردن و بوسه ی آزادی چشیدن!.

اینجا آزادی مانندِ گنجشکی کوچک، توی سوراخی در زیرشیروانی، از ترسِ گربه ی خشونت قایم شده است.

آه...پایان ِ ما را كِرم ها به سور نشسته اند.



پ ن1:  تن ِ خسته ام بیش ازاین تابِ سکوت ندارد چه وحشتی خواهد داشت که در انتهای راه تنها مرگ آرزوی من باشد و هیچ!..راهی جزء درخواستِ گذرنامه ی آسمانی نیست.


پ ن2:تصمیم ِ سختی ست  مثل ِ ترک میماند  شاید باید ببندم خودم را به تخت ِ سکوت...همین.


پ ن3: شهر همچنان در امن و امان است و از مرگ و قحطی و تهمت و دیوانگی از دزد و روسپی از سایه های شغال و مار و افعی و عقرب خبری نیست...

...هِ ه ه !!




+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 نويسنده نـدا |
فریاد می زنم ...خدایی ؟

باش... ازکبر و غرورت سخت بیزارم...

هی خدا!.. تو، هستی را برای خودفروشی بر پا کرده ای

تو می خواهی با دهانِ باز و با چشمانِ پر از حیرت بگویند

اوه...این خالق چه بی همتاست!..

ولی من هیچ تحویلت نمی گیرم و هرگز زیرِ بارِ این حماقت تن نمی دهم.

همیشه فکر می کردم چرا بنیادِ بت را بر فنا دادی !..

و با دست های خودت خانه ی بت را بنا کردی ؟

تو می خواهی همه چون اسب ِ عصاری به گِردِ خانه ات چرخند تو می خواهی خودت

را لابه لای این حماقت ها بپا سازی... تو دچارِ شهوت و خودخواهی ِ خویشی و

من هرگز چنین تن پوش را بر تن نمی پیچم.


پ ن1: ردِ پای ابلیس را در رگهایم دیدم

راستی که برای خودش برو بیایی دارد و بام خدا کوتاه

تا تمام شدن ِ خدا، چند قطره مانده!..


پ ن2: خیالت راحت!.. فرشته های روی شونه هات پیرتر از آنند که حساب و کتابِ بیخودی، خوبی ا و بدی ا را کفِ دست بنویسند و یا به خاطر بسپارند...



+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 نويسنده نـدا |
مرا به ابتذال دعوت کن به آغوشت

که بوی روسپیانِ غمگین شهر را می دهد

مرابه جائی دعوت کن که موشها دوست دارند تمامِ روز درآنجا میهمانی بگیرند

و تکه های پنیر را به خونِ گاوهای چریده آغشته کنند

مرا به مبتذل ترین خاطراتت ببر

در کنجِ دنجِ اغوشت که پناه گاهِ خوبیست برای گریه

این را از روسپیانِ شهر شنیده ام

و چقدر از طعمِ لبهایت راضی بودند...


پ ن1: روح من چون فاحشه ای است که در اغوشِ هرکسی آرام می گیردشاید فراموش کرده که این آرامش ها موقتی است و روزی می رسه که کسی خریدارش نیست و مجبوره برای تامین خودش روح های دیگه رو به اغوشِ دیگران بفرسته.

پ ن2: سرنوشتِ من بازیچه ی حقیرِ خواسته های توست و تو زیباترین گناه منی لـــعنتی!..


+ تاريخ جمعه هفدهم دی 1389 نويسنده نـدا |
آرایشم را غلیظ تر میکنم چشمانم را سیاه تر
سرخیشان را چگونه پنهان کنم ؟
مانتوی تنگ تری می پوشم با کفشهایی بلندتر
خمودگیم را چه کنم ؟
لبهایم را قرمزتر میکنم موهایم را پریشان تر
آشفتگی ام را چطور ؟

در دیگری می جویم آنچه را در تو نیافتم

و او به من می دهد آنچه را از دیگری دریغ می کند...


+ تاريخ یکشنبه پنجم دی 1389 نويسنده نـدا |
همخوابه ی شب های بی شمار ِمن شرم نمی کند،
شهر ِممنوعه شدوجودم
ولی ناجوانمرد به باورم رحم نمی کند،
پایان نداردهوس تارلب های او
لمسِ چندش آورِانگشتِ هرزه اش
ذره ذره ی سترون
امید مرا
آبستن
هُرمِ داغِ
ننگ می کند،
ویران شده ی سایه های ممتدِآغوش سردِخواب ِشب شدم،
سرگردان
حس تنهائی
هم نشین ِبی کسیُ همبستر ِغم شدم،
ناکام مانده ی کام خوش بختی
بدنامُ رسوا
هرزه گرد شدم.



مشروب ریخت پیکِ ترا / داد

- « کی به کی؟! »
« سیگاری ِ » تو ، قهقهه ی مضحک « نسیم »
- « راستی شراره بچّشو انداخت؟! »
بغض « میم »...
قهوه ، کتاب فلسفی و عطر خارجی
و جزوه های درسی سردرد آورش
آن گوشه « آمنه » به جهان فکر می کند
« احمد » به شکل رابطه با دوست دخترش!
بوی عرق ، صدای بم ضبط در اطاق
افعال گیج منشعب از خورد و کرد و داد!
- « مهری میگن که پرده شو دوخته؟! »
صدای باد...

                                                                                       .. « سید مهدی موسوی »

+ تاريخ پنجشنبه دوم دی 1389 نويسنده نـدا |

بدون تو بوی گناه گرفته ام
گوش کن!..
صـدای وحشيانه شیطان را
که روحم را می درد و مغرورانه می خندد
می شـــ ـنو
ی ؟

پ ن1: مگر قلب من بت بود که خــ ـدا براي شکستنش تو را فرستاد!..

پ ن2: ...باز وحشیانه عاشقم و چه وحشیانه می خواهمت، مگر اهلیم نکرده بودی !..

تنهایی ام را پُک می زنم تا ریه هایم زندگی را کـم بیاورد و شرعی ترین خودکشي را تجربه کنم.



+ تاريخ جمعه بیست و ششم آذر 1389 نويسنده نـدا |
یه چــ ـیزی تو مسیر (رابطمون) هســ ـت (که آزارم میده)

تو همیشه یه جــ ـای دیگه هستی (اونجــ ـا که باید باشی، نیستی)

احســ ـاساتم، منو به یه نقطــ ـه دور تبعید کردن

به یه نقطــ ـه بی بازگــ ـشت!..

به خــ ـدا اعتقادی ندارم

ولی برات دعــ ـا میکنم.


پ ن 1:
خیانت همه را از پا می‏اندازد.
از خدا که قوی‏تر نیستیم، ببین خیانت شیطان با او چه کرده است
که این‏طور بی‏خیال همه دنیا شده است!..


می‏پرسد: خدا هست؟
می‏گویم: کاش باشد و دلیلی هم برای خراب‏کاری‏ هایش داشته باشد...

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 نويسنده نـدا |
گفته بودی که همه چیز را برای تو تغییر خواهم داد

اما حتی سایز سوتـ  ــــینم از هفتاد بیشتر نشد!..


پ ن: خسته ام از اينكه بگويم همه چيز خوب است

فقط اجازه بده خودم باشم.

اين تمام چيزي ست كه از اين دنيا مي خواهم!..

«خودم»

همین.


+ تاريخ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 نويسنده نـدا |
«زنی که در روبروی تو سیــــگار می کشد»

در فکر گفتگوی تو سیــــگار می کشد

وقتی که می روی و دلش تنگ می شود

بی شک به جستجوی تو سیــــگار می کشد

این بار بی تو فاصله ها را نمی دود

در سوگ آرزوی تو سیــــگار می کشد

زخمی تر از همیشه نگاهش به دست توست

در وصف داروی تو سیــــگار می کشد

وقتی نفس زنان به کنار تو می رسد

با عطر رنگ و بوی تو سیــــگار می کشد

هرگز سخن نگفت و سکوتش ترانه شد

اهنگساز روی تو سیــــگار می کشد

اهسته عکس تورا در بغل گرفت و بعد

با بوسه بر گلوی تو سیــــگار می کشد

لب را نمی گشاید و رسوا نمی کند

«در حفظ ابروی تو سیــــگار می کشد»


بی ربط نوشت: آن زنان بیچاره ایی که در برابر کسی که دوستش دارند مضطرب می شوند و دست و پای خود را گم می کنند و زیاد حرف می زنند ، هرگز موفقیتی بدست نمی آورند ، زیرا چیزی که مردان را با احتمال بیشتری فریفته می کند نوعی مهر و محبت محتاطانه و همراه با خونسردی است.


+ تاريخ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 نويسنده نـدا |

بحثِ سیب و درختِ ممنوعه نبود، بحثِ دیکتاتوریِ یک خدا بود و آزادی خواهیِ یک آدم.

+ تاريخ چهارشنبه دهم آذر 1389 نويسنده نـدا |
نام تمام زنان سرزمین من ، حواست
زنانی که هر روز با امیدی متولد می شوند
و هر شب با نا امیدی می میرند
و تحمل می کنند چشمان هرزه ی از حدقه درآمده تان را.
این حکم خدایم بود که تو نان آور شدی
و نمی دانست! که نان تو طعم سگ می دهد.
وقتی که با نان ،خیانت، خودخواهی و وقاحتت را به زور به خوردم می دهی...

که تو با پاهایی که روی گلویم فشار می دهی
نانت پایین نمی رود.
من
دیر زمانیست که می اندیشم
آیا خدایم مرده است!..


پ ن: تو، من و خدا. یک نفر اینجا زیادی است.

پ ن: خدا تنهاست. تنها، خسته و ناامید  پروژه‏ی انسانیت‏اش شکست خورده است، خدا بازی را باخته است.

او کسی است که شهرتش بسیار بیشتر از قدرتش به گوش رسیده است.

ببخش خدا جان که مقابل تو و در کنار شیطان ایستاده‏ام.

خودت گفته‏ای همیشه همراه مظلوم و در مقابل ظالم باش!..


درد من درد تنهايي نيست

بلكه مرگ ملتي است كه

گدايي را قناعت

بي عرضگي را صبر

و با تبسمي بر لب

اين حماقت را

حكمت خداوند مي نامند ....
                                                      « گاندیــ »
 

+ تاريخ یکشنبه هفتم آذر 1389 نويسنده نـدا |
اگر آن دنیای پس از مرگ و خدا وجود داشته باشند و اگر در ان دنیا خدا از من بپرسد که چرا به من ایمان نداشتی خواهم گفت : چون به اندازه کافی مدارک و شواهد برای وجود خود در جهان نگذاشته بودی!..

پ ن:خدا مرده است!..به نظرم ما او را کشته ایم. من و شما .

پ ن:خداوند وجود ندارد خداوند همان تنهایی انسان است و یا خدا با ترحم بیش از حدش, ارزش و عظمتش رو بین انسان ها از دست داده!..

+ تاريخ چهارشنبه سوم آذر 1389 نويسنده نـدا |