دیگر چه می خواهند از سر ِ متلاشی شده!!.. این طوفانهای هرزه ی بی واهمه
چگونه می توان متولد شد!..
وقتی زمان آبستن ِ مرگ است و زمین خونِ بی گناهان را سر می کشد
می کوبند سرت را به صخره بی آنکه بدانی جرم ِ صخره چیست!!..
سلاخی می کنند سرت را
و استخوانهایت خرد می شود زیر چکمه های استدلالشان
اگر...........
بپرسی چرا ؟؟؟؟
+ هِ ه ه !!... دروغ می گویند و امر به راستی می کنند، نا پاک اند و امر به پاکی می کنند
زبان ها همه کوتاه... چه جای پرسش؟... چه جای اعتراض؟...
اینجا امر همان است و بس... جبر، جبر ِ مطلق است.
.
که با تو بودن دردِ گنگی است که به بن بستِ سرم میکوبد
وجودِ موجودی در قامتِ فرشته ای بد صورت و ناموزون ذهنم را به چرک گرفته است.
از این کسالتِ مزمن خسته ام از این نفرت از تو ...
تو که می دانستی برایم با مترسک سر خرمن فرقی نداری! چرا باید دلگیر باشی؟!
+ اندوهِ من از وجودِ تو، جاده ای ست به طولِ تمام فرداها که تولد را به مرگ می رساند.
+ مستی و راستی!!.. هِ ه ه... احـــ ـمق! چشمای مستم همیشه بهت دروغ میگن.
+ تـــــ ـولدم مبارک!!.. امروز تولدِ من می باشد گویا هزار ساله شده ام و هــــ ـیچ آرزویی ندارم.
به چه می اندیشم!!.. به همه خستگی ام از دنیا و نحسیِ وجودِ تو .
آنقدر دلتنگ ام که حتی، ابليس بر وسعت ِاین دلتنگی سجده میکند.
و نت های آهنگِ برهنگی را بر پوستم می نویسد
دستِ هوسبازَت و رقص ِنوازش ِ انگشتت و صدای مبهمی از سیم های بریده ی آه به آه ه ه ه
و حس ِ وحشتِ من آغشته به اشتیاقِ تو، تویی که برای طعم قرمز رژ اَم شرع را زیر پا گذاشتی
من اجازه نمی دهم عشقِ من در وجودت نطفه بندد، نامی برایش انتخاب نکن
هی تو!... بوسه هايم را عشوه هایم را زمزمه هايم را وقتی که سر بر شانه ات می گذارم
باور نکن... تا روزی است که پیدا کنم معشوقِ حقیقی ام را .آه... نفرتِ تو در ذهن ِ من رشد می کند همچون یک جنین در رحم یک راهبه
یک قدیس مقدس است یا یک حرامزاده نمی دانم!!...
وسوسه ی خیانتپ ن1: لاشه ی عاشقی ام سگ خور نامردی تو، آنقدر خون به دلم هست که هارت بکند.
پ ن2: جای بوسه های "تو" روی لبِ من خالی نیست.
هـــــــــ ـا ا ا ا.. بوی تعفنِ خیانت از دهانم می آید...من و "او" خیل ِ خیانت و ســـــــ ـکوت.
به احترام ِ سکوت یک دقیقه بمیریم
زیستن در وحشت احمقانه ترین انتحار نیست؟ آیا!! خسته ام از این وحشتِ مرموز
لحظه های مرگ مرا می خواهند...من مرده ام... زمان، زمانه یِ تشییع است.
مُرده شور ناز ِ مرا می کِشد و من آرام و بی نِگار
صدای خنده ی بیل گورکن را می شنوم گویا بوی تعفنم برایش شب و روز نگذاشته است!..
خاکِ سردِ گور ِ عمر ِ من آزارم می دهد فــــــــ ـریاد بی فایده است و من سوگوار ِ آزادیِ خویش و سوگوار ِ جهانی غلط ام همین.
چراغ ِ گورکن تنها چراغ ِ روشنِ شبهای قبر ِ تاریکم است.
و فرشتگان چون لاشه خواران حریصی اند، بوی خون آنها را مست کرده و بر لاشه ات می رقصند ..
و کرم های گرسنه ی شب گرد، کرم هایی با دندان های کرم خورده ی لوند گورها را یکی یکی می سورند
آیا مرگ پایانِ درد است ؟ گم شدن درقعرِ برزخ را درک می کنی ؟ آیا!!
من اینجا برزخ را دوره می کنم با گرمی آغوشی که جهنم به پا می کند
پ ن1: اینجا جهنم است و در امتداد جهنم رودی از جنس ِ حوا جاریست..
پ ن2: هی خدا!.. به جهنم که سهمِ من از تو،جهنم ِ توست حتی وقتی که فرشته هایت از ترسِ جهنم در بهشتَت می سوزند.
آنقدر لیز خورده ام از حصار ِ دستها، و افتاده ام آنقدر لاس زده ام با جلبکهای تهِ این حوض که مثل ِ قورباغه های هزار ساله شده ام...
نه! نه! من اون چیزی که می خواستم نشُدم ای کاش در چنبره ی صد اِژدها در شبی تاریک گرفتار میماندم ولی ننگِ سکوت را نمیپذیرفتم!..
تک و تنها می نشینم با کلاغ ها گپ می زنم گوش می کنم به صدای سمفونی قورباغه هایی که با هیجان نقش خروس بی محل را بازی می کنند
اینجا درختانِ فاحشه ی باغ کلاغ می زایند و بوته ها آبستنِ قورباغه ها و و مترسک توی آستینش موش پرورش می دهد
اینجا جغد بر جای هما ی سعادت و شغال بر حریم شیر جسارت کرده است
آری این است زندگی... سمفونیِ قورباغه، زوزه ی گرگ و نگاهِ زاغ و مشامِ شغال.
چه انتظار ِ ابلهانه ایست تمنای زندگی کردن و بوسه ی آزادی چشیدن!.
اینجا آزادی مانندِ گنجشکی کوچک، توی سوراخی در زیرشیروانی، از ترسِ گربه ی خشونت قایم شده است.آه...پایان ِ ما را كِرم ها به سور نشسته اند.
پ ن1: تن ِ خسته ام بیش ازاین تابِ سکوت ندارد چه وحشتی خواهد داشت که در انتهای راه تنها مرگ آرزوی من باشد و هیچ!..راهی جزء درخواستِ گذرنامه ی آسمانی نیست.
پ ن2:تصمیم ِ سختی ست مثل ِ ترک میماند شاید باید ببندم خودم را به تخت ِ سکوت...همین.
پ ن3: شهر همچنان در امن و امان است و از مرگ و قحطی و تهمت و دیوانگی از دزد و روسپی از سایه های شغال و مار و افعی و عقرب خبری نیست...
...هِ ه ه !!
باش... ازکبر و غرورت سخت بیزارم...
هی خدا!.. تو، هستی را برای خودفروشی بر پا کرده ای
تو می خواهی با دهانِ باز و با چشمانِ پر از حیرت بگویند
اوه...این خالق چه بی همتاست!..
ولی من هیچ تحویلت نمی گیرم و هرگز زیرِ بارِ این حماقت تن نمی دهم.
همیشه فکر می کردم چرا بنیادِ بت را بر فنا دادی !..
و با دست های خودت خانه ی بت را بنا کردی ؟
تو می خواهی همه چون اسب ِ عصاری به گِردِ خانه ات چرخند تو می خواهی خودت
را لابه لای این حماقت ها بپا سازی... تو دچارِ شهوت و خودخواهی ِ خویشی و
من هرگز چنین تن پوش را بر تن نمی پیچم.
پ ن1: ردِ پای ابلیس را در رگهایم دیدم
راستی که برای خودش برو بیایی دارد و بام خدا کوتاه
تا تمام شدن ِ خدا، چند قطره مانده!..
پ ن2: خیالت راحت!.. فرشته های روی شونه هات پیرتر از آنند که حساب و کتابِ بیخودی، خوبی ا و بدی ا را کفِ دست بنویسند و یا به خاطر بسپارند...
که بوی روسپیانِ غمگین شهر را می دهد
مرابه جائی دعوت کن که موشها دوست دارند تمامِ روز درآنجا میهمانی بگیرند
و تکه های پنیر را به خونِ گاوهای چریده آغشته کنند
مرا به مبتذل ترین خاطراتت ببر
در کنجِ دنجِ اغوشت که پناه گاهِ خوبیست برای گریه
این را از روسپیانِ شهر شنیده ام
و چقدر از طعمِ لبهایت راضی بودند...
پ ن1: روح من چون فاحشه ای است که در اغوشِ هرکسی آرام می گیردشاید فراموش کرده که این آرامش ها موقتی است و روزی می رسه که کسی خریدارش نیست و مجبوره برای تامین خودش روح های دیگه رو به اغوشِ دیگران بفرسته.
پ ن2: سرنوشتِ من بازیچه ی حقیرِ خواسته های توست و تو زیباترین گناه منی لـــعنتی!..
در دیگری می جویم آنچه را در تو نیافتم
و او به من می دهد آنچه را از دیگری دریغ می کند...بدون تو بوی گناه گرفته ام
گوش کن!..
صـدای وحشيانه شیطان را
که روحم را می درد و مغرورانه می خندد
می شـــ ـنوی ؟
پ ن1: مگر قلب من بت بود که خــ ـدا براي شکستنش تو را فرستاد!..
پ ن2: ...باز وحشیانه عاشقم و چه وحشیانه می خواهمت، مگر اهلیم نکرده بودی !..
تنهایی ام را پُک می زنم تا ریه هایم زندگی را کـم بیاورد و شرعی ترین خودکشي را تجربه کنم.
اما حتی سایز سوتـ ــــینم از هفتاد بیشتر نشد!..
پ ن: خسته ام از اينكه بگويم همه چيز خوب است
فقط اجازه بده خودم باشم.
اين تمام چيزي ست كه از اين دنيا مي خواهم!..«خودم»
همین.
در فکر گفتگوی تو سیــــگار می کشد
وقتی که می روی و دلش تنگ می شود
بی شک به جستجوی تو سیــــگار می کشد
این بار بی تو فاصله ها را نمی دود
در سوگ آرزوی تو سیــــگار می کشد
زخمی تر از همیشه نگاهش به دست توست
در وصف داروی تو سیــــگار می کشد
وقتی نفس زنان به کنار تو می رسد
با عطر رنگ و بوی تو سیــــگار می کشد
هرگز سخن نگفت و سکوتش ترانه شد
اهنگساز روی تو سیــــگار می کشد
اهسته عکس تورا در بغل گرفت و بعد
با بوسه بر گلوی تو سیــــگار می کشد
لب را نمی گشاید و رسوا نمی کند
«در حفظ ابروی تو سیــــگار می کشد»
بی ربط نوشت: آن زنان بیچاره ایی که در برابر کسی که دوستش دارند مضطرب می شوند و دست و پای خود را گم می کنند و زیاد حرف می زنند ، هرگز موفقیتی بدست نمی آورند ، زیرا چیزی که مردان را با احتمال بیشتری فریفته می کند نوعی مهر و محبت محتاطانه و همراه با خونسردی است.
بحثِ سیب و درختِ ممنوعه نبود، بحثِ دیکتاتوریِ یک خدا بود و آزادی خواهیِ یک آدم.
که تو با پاهایی که روی گلویم فشار می دهی
نانت پایین نمی رود.
من
دیر زمانیست که می اندیشم
آیا خدایم مرده است!..
پ ن: تو، من و خدا. یک نفر اینجا زیادی است.
پ ن: خدا تنهاست. تنها، خسته و ناامید پروژهی انسانیتاش شکست خورده است، خدا بازی را باخته است.
او کسی است که شهرتش بسیار بیشتر از قدرتش به گوش رسیده است.
ببخش خدا جان که مقابل تو و در کنار شیطان ایستادهام.
خودت گفتهای همیشه همراه مظلوم و در مقابل ظالم باش!..
درد من درد تنهايي نيست
بلكه مرگ ملتي است كه
گدايي را قناعت
بي عرضگي را صبر
پ ن:خدا مرده است!..به نظرم ما او را کشته ایم. من و شما .
پ ن:خداوند وجود ندارد خداوند همان تنهایی انسان است و یا خدا با ترحم بیش از حدش, ارزش و عظمتش رو بین انسان ها از دست داده!..